چشم گشودن به دنیا
10 روز از آخرین ماه پاییز می گذشت. اون شب خونه عمه مریم دعوت بودیم جات خالی شام کباب درست کرده بود خیلی سختم بود نه می تونستم بشینم روی مبل بشینم نه روی زمین یک کم روی تخت دراز کشیدم خیلی گرمم بود نفس نفس می زدم به بابا گفتم که بریم خونه خیلی سختمه. تا اون شب اینقدر از سنگین بودنم کلافه نشده بودم.
دکترت خانم زهرا کبریایی بود گفته 24 آذر به دنیا میای.
خودم می گفتم 20 آذر به دنیا میای و دلم می خواست 09/09/90 به دنیا بیای که می شد 4 محرمخودم هم 4 محرم به دنیا اومدم هم تاریخ تولدت رند می شد هم روزی که من به دنیا اومده بودم می شد.
دکتر گفته بود پیاده روی بکن منم 4شنبه 9 آذر 90بیشترین پیاده روی را کردم از خونمون که خیامه تا خونه مامانی که دانشگاهه پیاده رفتم حدود 1ساعت ونیم طول کشید که مامانیت کلی منو دعوا کرد.
خلاصه 10آذر 5 شنبه بود شب که خوابیدم ساعت 4 صبح از دلدرد پاشدم یک کم راه رفتم دوباره خوابیدم نیم ساعت بعد خوابایی میدیدم که نوید از تومدنت را می داد پاشدم دیدم بله دردات شروع شده و می خوای منو مامان کنی
آبگرمکن را روشن کردم و گفتم یک دوش بگیرم
حمام توی اتاق خوابه اومدم برم حموم که باباجون بیدار شد وگفت چی کار می کنی گفتم می خوام برم حموم گفت بخواب فردا صبح برو گفتم فردا خونه نیستم چشاش که باز نمی شد یه هو 4 تا شد گفت چی شده
گفتم نترس داری بابا می شی اولش یک کم ترسید بعد که خنده و خوشحالیم را دید خیالش راحت شد و چشاش برق پدری و استرس خاصی داشت
رفتم حموم و به بابا گفتم که تخم شوید دم کنه
اومدم بیرون و شروع به بستن ساکم کردم آخه می خواستم 10 روز خونه مامانی بمونم و بابا هم قرار شد ماشین را از پارکینگ دراره آخه ماشین آخر پارکینگ بود و همسایه ها ماشیناشون جلوی ماشین ما بود . تا ماشین دراومد ساعت شد 6:30 بابا اومد ساک تو و وسایلای منو برد تو ماشین و بعد اومد منو برد پایین یک قرآن جیبی با خودم بردم تو ماشین
خاله هشمت گفته بود موقع دردات سوره انشقاق را بخون از خونه که به طرف بیمارستان راه افتادیم هر5 دقیقه دردی میومد و میرفت
یک کم قرآن خوندم با ساعت ماشین من و بابات می دونستیم کی درد میاد بین دردام زنگ زدم به مامانی
بابایی گوشی را برداشت بعد از سلام احوالپرسی بابایی گفت که خواب بوده و منم گفتم دارین بابابزرگ میشین چقدر می خوابین بابایی خوشحال شد و گوشی داد به مامانی مامان هم گفت من چی کار کنم کی بیام بیمارستان گفتم میان دنبالتون بعد هم که دیگه داشت اشکام میریخت زود تلفن را قطع کردم که مامانی نفهمه
توی صدای مامانی کلی نگرانی واسترس بود . از این که زودتر نرفتم خونه مامانی وقبل از بیمارستان ندیدمشون ناراحت بودم و می ترسیدم دیگه نبینمشون که گریه می کردم جلوی خودم را گرفتم. اینقدر حالم بد بود وصدام گریه ناک که نتونستم به مامان شوشو زنگ بزنم و به بابا گفتم خودش زنگ بزنه.
رسیدیم بیمارستان که از تنها کسی که خداحافظی کردم باباجونت بود
نگهبانه واستا بود نشد درست و حسابی ماچش کنم
خلاصه ساعتای 8:30 صبح بود که بستری شدم
تو هم ساعت 11:15 دقیقه ظهر جمعه ١١ آذر و 6 محرم به دنیا اومدی 5 دقیقه قبل از اذان ظهر
اینقدر گاز زایمان بی درد تنفس کرده بودم که بین دردام خوابم می برد چه خواب خوبی هم بود، راحت. باز با مچاله کردن خودت منو بیدار می کردی
وقتی به دنیا اومدی همه عشقای دنیا توی قلبمم جمع شد و خالصانه عاشقت شدم اینقدر دوستت داشتم و دارم که هیچ کسی را انقدر دوست نداشتم و ندارم
خدا عشقت را توی یک لحظه بهم داد. خیلی شیرین بود وقتی به دنیا اومدی لای چشات یک کوچولو باز بود و نگام کردی بوست کردم بردنت که بشورنت و لباس تنت کنن
منم روی تخت خوابیدم که دکترت اومد و خداحافظی کرد و رفت آوردنت که بهت شیر بدم نگام می کردی یک ساعت شیر خوردی بعدش صبحانه خوردم 7 تا خرما و فرنی وچای نبات که خیلی چسبیدساعت 2 رفتمتوبخش و بعدشم تو را آوردن و بابا جونت و مامانبزرگات و بقیه دیدنت


چشم گشودن به دنیا
