اولین روزهای زندگیت
چند روز از تولدت و مامان شدن من می گذشت هر لحظه نسبت به قبل بیشتر عاشقت می شدم
6محرم به دنیا اومدی. 2-3 روز بعد از به دنیا اومدنت افسردگی گرفتم یکسره گریه می کردم مخصوصا که زردی هم گرفته بودی. اصلا نمیتونستم جلوی اشکام را بگیرم.کوچکترین ناراحتی ای به راحتی خوردم می کرد و مثل دختربچه 3-4 ساله با دنیا قهر می کردم وگریه می کردم. مثلا بابابزرگت زنگ نزده بود احوال عروسشش را بپرسه یا خیلی چیزلی الکی دیگه. بابا ت نجاتم داد.
16 آذر بردمت آزمایش تیروئید که از کف پات 2-3 قطره خون گرفتن بعد هم بردمت پیش متخصص اطفال دکتر هادی میرزائیان که دکتر کوچولویی های دایی مصطفی هم بوده اون شکمت را نگاه کرد گفت زردی داری و ما را فرستاد پیش یک پرستار
خانم پرستار با دستگاه شکمت را نگاه کرد 2-3 واحد بیشتر از حد معمول بود گفت دستگاه بهتون می دم ببرین خونه بذارینش توی دستگاه تا زردیت خوب بشه. قرار شد توی 48 ساعت 30 ساعت تو دستگاه باشی و فقط برای شیر و عوض کذدن بیای بیرون. دستگاه را کرایه کردیم ور رفتیم خونه. تازه خونه مامانی که سرد هم بود. البته خاله حانیه و مامانی همه درزها رابسته بودند بخاری هم که یکسره زیاد بود چون شما باید لخت می خوابیدی. 26 ساعت توی دستگاه بودی که بعد از معاینه زردیت خوب شده بود خدا راشکر.
اون 2 روز کلی ناراحت بودم وگریه کردم.این هم چند تا عکس از زردیت و تو دستگاه



اینقدر اینجوری خوابیدنت را دوست داشتم مثل شیرنی میموندی خوردنی


اولین روزهای زندگیت
