بالاخره صدای نرگس توی خونمون پیچید
شنبه 19 آذر 90 شب حدود ساعت 7-8 اومدیم خونه
موقعی که می خواستم برم بیمارستان با خونه خداحافظی کردم نمیدونستم بازگشتی بود یا تو تنهایی برمیگشتی.
ولی با هم برگشتیم و صدای اونقع فضای خونه را پر کرد چه روزای خوبی بود خونمون یک اتاق خواب داره و به شدت هم سرد بود که درش را بستیم و3 تایی تو پذیرایی خوابیدیم.
فردا صبح همه جای خونه را بهت نشان دادم و برات تک تک را توضیح دادم. از اول هم فکر می کردم بیستم به دنیا میای. یکشنبه مهربان مهری (همسایه طبقه پایین) اومد دم در ببینه دردم نگرفته نمی خوام برم بیمارستان ؟ در را که باز کردم دید شکمم کوچیک شده با تعجب پرسید منم بهش گفتم که به دنیا اومدی.کلی خوشحال شدو اومد تو که ببینتت وکلی ذوق کرد در ادامه مطلب هم چند تا عکس می ذارم از کسری پسر مهربان که حدود 2 سال از تو بزرگتره و باباجون
اینقدی بودی اومدیم خونه

کنار مبل را چیندم تا از زیر مبل باد نیاد خیلی هوا سرد بود

این هم عکس باباجونت در حال بچه داری
البته خواب نیست خودش را زده به خواب

این هم کسری پسر مهربان



بالاخره صدای نرگس توی خونمون پیچید
