نرگسنرگس، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

نرگس جون عشق من وباباش

افتادن ناف و اولین حمام

هنوز یه هفته ات نشده بود. شب جمعه ساعت 2 نصف شب بود. شیرکه می خواستی گریه نمی کردی نق نق می کردی پا می شدم شیرت می دادم. پاشدم شیرت بدم از توی دستگاه که برت داشتم دیدم نافت افتاد رو زمین. نگاه که کردم دیدم داره خون میاد ترسیدم باباجون کنارم خواب بود. رفتم بالا مامانی رابیدار کردم بدجورم بیدارش کردم ترسید. ازش خواهش کردم بیاد پایین هی می پرسید خوب چی شده؟ اومد پایین وقتی نافت رادید تبریک گفت و گفت یک قطره خون که چیزی نیست باباجون هم بیدارشد وگفت چیزی نیست که خلاصه با اصرارهای من مجبور شدن یه پرستاری که ازش دستگاه را گرفته بودیم زنگی بزنن. گوشیش مشغول بود ولی شماره مطبش را جواب داد که من کلی تعجب کردم گفت چیزی نیست بتادین بزنین. فردا&nbs...
24 تير 1391

تپلو بودن در دو ماهگی و واکسن 2 ماهگی و اولین سرما خوردگی

دو ماهگیت خیلی اتفاقایی افتاد. ما شاالله تپلو شده بودی. واکسن 2 ماهگیت بدترین واکسنت بود. جیغ زدن را یاد گرفتی. بهت استامینفن دادم تبت بیاد پایین. خوابت به هم ریخت و شب بیدار بودی و روزها خواب. گاهی که بابا فردا تعطیل بود ساعتی نگهت میداشتیم، وقتی هم 5:30 میرفت سر کار من از 4:50 بیدارش می کردم نیم ساعتی می خوابیدم و دوباره بابا که میرفت نگهت می داشتم تا ساعت 9-10 بیدار بودی و بعد می خوابیدی. مامانی هر روز زنگ می زد احوالت را می پرسید شبایی که بیدار بودم تاظهر تلفن را میکشیدم ومی خوابیدم. خوب یادمه سه شنبه 11 بهمن واکسن زدی و 5 شنبه سرما خوردی. رفتیم خونه بابا بزرگ اوناهم به خاطر تو بخاری را زیاد کردن که سرما نخوری گرمت شد هر ...
23 تير 1391

اولین سوختگی ادرار

تقریبا یک ماهت بود که دختر خاله ام اومد خونمون برای دیدن من و شما گفت دلدرد و بادگلونزدن شبانه ات مال اینه که من بهت نبات داغ نمی دم و برام چهارزیره آسیاب کرد و گفت بخورم. توی شیشه ات  آبجوش نبات درست کرد وداد خوردی یادمه شب خوب خوابیدی ولی پات سوخت چه سوختنی تا یک ماه مردم وزنده شدم تا خوب شدی این اولین غصه بود که برات خوردم دختر خاله ام می خواست کمک کنه
23 تير 1391

بادگلو زدن سخت ترین کار دنیات بود

موقع نوزادیت گاهی هر کار می کردم بادگلو نمی زدی و دلدرد می شدی. اون موقع هر 3 ساعت شیر می خوردی شبا که پا می شدم شیرت می دادم. تا 3 ساعت بعدش در گیر تو بودم بادگلوت در نمی اومد خوابت می برد باز وسط خواب با گریه پا می شدی باز روز از نو روزی از نو. دوباره که گشنت می شد میخواستم شیرت بدم بابا میگفت شیرش نده بذار همین بادگلوش در بیاد ولی خوب صدای گریه گشنگیت را میشناختم و بهت شیر میدادم.
23 تير 1391

بچه داری کار سخت و شیرین

یادمه اون روزا شب خوب می خوابیدی. وقتی 2 هفته ات شده بود جمعه بود رفتیم مهمونی اینقدر این دست اون دست شدی که همش میومدی بغلم شیر می خوردی و آروم می شدی تو هم بی جواب نذاشتی. به خاطر اذیتی که شده بودی تا یکی 2 هفته شبا نمی خوابیدی این هم یه عکس از جیغ های بنفشی که میکشیدی   شب بیداری سخت ترین قسمت بچه داری بود البته ناگفته نماند بسیار خوش خنده بودی. ...
23 تير 1391